تبليغاتX
یادداشت های یک جوان

یادداشت های یک جوان

یه بارم دنیا رو از نگاه من ببینید

یه بارم شده پای صدا من بشینید

بیاین به خاطر من یه راه حل بچینید

بیاین دستامونو در کنار هم بگیریم

+نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت15:51توسط شهاب | |

یه روز خوب میاد

که بقیه ما رو به خاطر خودمون بخوان نه داشته هامون

روزی که دختری توی خیابون بیشترین چیزی که میشنوه صدای بوق ماشین ها نباشه

روزی که نه رنج بكشي ، نه بسوزي و فرياد و ناله كني

یه روز خوب میاد که من و تو حتی فکرشو نمی کنیم

شاید فکر کنی دیوونم اما یه روز خوب میاد اینو میدونم . . .


+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت0:6توسط شهاب | |


دیشب ناگهان از خواب پریدم

اصلا خوابم نمیبرد !

احساس کردم حالم خوب نیست

یادم افتاد 5 سال پیش چه آرزوهایی برای امروزم داشتم

و دیدم که به خیلی هاشون نرسیدم

و احساس میکنم الان که دارم مینویسم حالم اصلا خوب نیست !

شاید این تلخ ترین روزهای زندگیم باشه ، شاید هم نه

اما

همیشه و مخصوصا الان دیگه هیچ انتظاری از هیچکس ندارم

و ممکنه خودمم به زودی خودم رو فراموش کنم . . .


+نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت22:46توسط شهاب | |


عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت14:31توسط شهاب | |

امام حسین کجایی که انسان های متظاهر را ببینی

انسان های که خود را برای تو خونین میکنند

انسان های که بدن زیبایی که خداوند به آنها داده را نابود میکنند

آن هم برای تو

واقعا تو راضی هستی ؟

راضی هستی وقتی پیرمردی در خیابان چای بفروشد ؟

در حالی که پولهای نا پاکی که خرج خیمه ها میشود

می تواند سر آن پیرمرد را بالا بگیرد !

تو راضی هستی برایت سینه بزنند

در حالی که همزمان در حال گناه هستند ؟

کجایی که این بظاهر انسان ها را ، انسان کنی . . .

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت16:43توسط شهاب | |